چاه قدیمی انتهای کوچه
در کوچهای قدیمی در جنوب شهر به دنیا آمدم و چاهی قدیمی در ورودی آن بود. عصرهای تابستان، همسایهها با کاسههایشان دور چاه مینشستند، غذا میخوردند، خنک میگرفتند و حرف میزدند. هندوانههایی که در آب چاه خنک میشدند طعم ویژهای داشتند. آن روزهای ساده هنوز در ذهنم روشن است.
وقتی از کوچه نقل مکان کردیم، بیشتر از همه دلتنگ آدمها بودم. هر خانواده که غذای ویژهای میپخت، کاسهای از آن را به همسایه میداد. بچهها از این سر کوچه به آن سر میدویدند و همسایهها مراقبشان بودند.